پارانویا

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم‌کم این فیلم را باور می‌کنم

و این سیاهی‌لشکرِ عظیم

عجیب خوب بازی می‌کنند.

در خیابان‌ها

کافه‌ها

کوچه‌ها

هِی جا عوض می‌کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه‌ی بعدی را آماده کرده‌اند.


از لابه‌لای فصل‌های نمایش

بیرونم بکش!

برفی بر پیراهنم نشانده‌اند

که آب نمی‌شود،

از کلماتی مثل خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم‌برفیِ درون

که هِی اسکلت صدایش می‌کنند

عمق زمستان است در من.


اصلاً از عمقِ تاریکِ صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس‌های تکراری زمین، خسته‌ام!

دریا را مچاله می‌کنم

 می‌گذارم زیر سر

زُل می‌زنم به مقوای سیاهِ چسبیده به آسمان

و با نوارِ جیرجیرک

به خواب می‌روم.


نوار را که برگردانند

خروس می‌خواند.


از زیرِ تخت هم شده پیدایم کن!

می‌ترسم

می‌ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

 یا گلوله‌ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

«خُب،

 نقشت این بود.»
پاییز 1388

دیدگاه ها:

  1. saeid
    ۱۳۹۲/۴/۲۸ 7:28 PM

    بهتر است از هیچ نقشی نداشتن

  2. زهرا موحدی
    ۱۳۹۲/۴/۲۸ 11:43 PM

    از سکانس‌های تکراری زمین، خسته‌ام! خیلی عالی ! یه جورایی مثل زندگی های خودمون میمونه دیگه هر روز یه سری اتفاق های تکراری ... یه سری آدم های شبیه به هم مرسی

  3. darya
    ۱۳۹۲/۴/۲۹ 1:42 PM

    و این آدم‌برفیِ درون/که هِی اسکلت صدایش می‌کنند/عمق زمستان است در من. بار ها و بارها خوانده بودمش...

  4. سمیرا
    ۱۳۹۲/۵/۹ 10:03 AM

    بی نظیری...... فقط همین.

  5. اکرم گرگانی
    ۱۳۹۲/۵/۱۶ 11:51 PM

    ما مردمان کوچه ی بن بستیم حرفهای خسته ای داریم... اینبار پیامبری بفرست که گوش کند! ... سلام بلاخره سکوتو شکستید؟! فقط کاش تعبیر این خواب ها، گلوله نباشد! مانا باشید

  6. غ.ص
    ۱۳۹۲/۵/۲۲ 10:15 AM

    نوار را که برگردانند/ خروس می خواند

  7. شیرین
    ۱۳۹۲/۵/۲۷ 4:57 PM

    من شهرهایتان را زندگی کرده ام

  8. ایمان صفری
    ۱۳۹۲/۶/۱۶ 10:46 PM

    از کلماتی مثل خورشید...ایکاش این سطر توی این شعر نبود ایکاش...

  9. hamid kamyaran
    ۱۳۹۲/۶/۲۵ 12:33 AM

    می‌ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند یا گلوله‌ای در سرم شلیک و بعد بگویند: «خُب، نقشت این بود.»

  10. sogand
    ۱۳۹۲/۷/۳ 8:54 PM

    are naghsham hamine...

  11. هدا
    ۱۳۹۲/۷/۱۰ 6:21 PM

    امان از نقش هایی که در این زندگی هیچ وقت ب پایان نمیرسد ... ومن در تمام شعر تو منتظر لحظه ای بودم که چشم در چشمانم بگویی:نقشت دلت را زده میخاهی خودت کارگردان باشی ومن تنها نگاهت کنم از هرجایی که بشود یا از پشت شیشه تلوزیون فروشی یا از پشت چند لایه هوای مجازی معرکه ای قدر خودت رو بدون!

  12. مولود امامی
    ۱۳۹۲/۹/۱ 7:06 PM

    زیبا سروده ای بود.

  13. محسن حامد
    ۱۳۹۲/۹/۱۴ 10:05 PM

    سلام. عالی بود. پایان بندی قوی داشت. :)

  14. z.rez
    ۱۳۹۲/۹/۲۳ 7:43 PM

    اسخوانهایم این آدم برفی عمق زمستان است در من.

  15. mona
    ۱۳۹۲/۹/۲۴ 5:12 PM

    سلام.من تازه باشعرهای گروس عزیز آشنا شدم...فوق العاده است و از خوندنشون سیر نمیشم.من هر از گاهی متن های ساده ای مینویسم میخواستم راهنماییم کنید تا جدی تر پیگیر باشم وبتونم متن های خوبی بنویسم.ممنون

  16. سیدعلیرضا رئیسی گرگانی
    ۱۳۹۲/۱۰/۱۵ 7:43 AM

    سلام و عرض ادب دارم خدمت شما بزرگوار شاعر و ادیب توانمند جناب آقای عبدالملکیان بسیار زیبا بود این شعر شما خواندم و لذت بردم از اندیشه ی ناب و پر نغز شما . خوشحال میشوم مرا نیز مورد تفقد خویش قراربفرمائید ارادتمند رئیسی گرگانی

  17. شهره
    ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ 10:29 AM

    اصلاً از عمقِ تاریکِ صحنه پیدایم کن! از پروژکتورهای روز و شب از سکانس‌های تکراری زمین، خسته‌ام! دریا را مچاله می‌کنم می‌گذارم زیر سر زُل می‌زنم به مقوای سیاهِ چسبیده به آسمان و با نوارِ جیرجیرک به خواب می‌روم. نوار را که برگردانند خروس می‌خواند. از زیرِ تخت هم شده پیدایم کن! می‌ترسم می‌ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند یا گلوله‌ای در سرم شلیک و بعد بگویند: «خُب، نقشت این بود.» عاااالیه این شعر مرررسی گروس جان

  18. bahare
    ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ 6:37 PM

    خیلی حال خوبیه خوندن اشعارتون...خیلی

  19. استلا
    ۱۳۹۲/۱۰/۱۸ 2:53 AM

    سلام هر بار كه اين شعر رو ميخونم ياد "truman show" ميفتم شايد اين شعر از اون فيلم نشات گرفته و شايد هم اين يه تفاهم تصادفي باشه ياد اون سكانس ميفتم كه سايه ي دستش رو آسمون افتاد ممنونم شعرتون عالي بود و پايانش به خصوص تاثير كل اثر رو مضاعف كرد

  20. فرید
    ۱۳۹۲/۱۱/۵ 10:32 AM

    بسیار زیبا بود.

  21. زرینا
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۶ 10:11 PM

    خیلی وقت بود که از شعر فاصله گرفته بودم.... با خوندن این شعرتون دلم کلی براش تنگ شد... ممنون

  22. somaye
    ۱۳۹۳/۲/۲۱ 7:09 PM

    و این آدم‌برفیِ درون که هِی اسکلت صدایش می‌کنند عمق زمستان است در من.

  23. mona
    ۱۳۹۳/۳/۹ 8:57 PM

    salam.vaqean sheratun foqoladast va az khundaneshun lezat mibaram.merc garous aziz

  24. محسن حامد
    ۱۳۹۳/۳/۱۹ 11:11 AM

    سلام عالی بود،بخصوص پایان کار...

  25. عـــــــــاشـــــق شــــــــعـــــــر
    ۱۳۹۳/۷/۱۶ 3:11 PM

    سلام.شعراتون واقعن حرف ندارن و عالین.پارانویا رو خیلی دوست دارم،برای دوستی نوشتمش اون هم خیلی خوشش اومد چون بی نهایت با حال و هواش جور بود.اونم فکر میکنه نقشش همینه....

  26. حشمت الله نجف وند
    ۱۳۹۳/۸/۲۹ 2:07 PM

    بسیار زیبا بود,شما بهتر از دیگران می بینید!!!خوشحال میشم از نظراتتون در وبلاگم استفاده کنم

  27. aron
    ۱۳۹۴/۳/۲۶ 8:45 PM

    بی نظیر

  28. مونا.ا
    ۱۳۹۴/۹/۱۹ 3:04 AM

    جناب عبدالملکیان ازکلمات خشن درشعراتون استفاده میکنید واین باعث تفاوت شعرای شماباسایرشعراشده و من ب خاطره این تفاوت شمارو تحسین میکنم.من هم شعربامحتوای روان مینویسم چون تفاوت رو دوست میدارم

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (محرمانه)
:
:
ارسال