تحشیه بر چند حفره ی تنها / بهزاد خواجات

نگاهی به مجموعه شعر "حفره ها " از گروس عبدالملکیان

برای نوشتن از یک شاعر و شعر او، من همیشه در بناچار فرهنگ شعری خود بوده ام. این وضعیت البته خاص من نیست و گمان می‌کنم که تا دلپسندی یک شعر از دل به قوه‌ی دماغی حلول نکند، حاشا که منتقد بتواند از چراغان آن اثر بگوید. ابتدا، کار، کار دل است  و وقتی که بخار این حس به ذهن عاقل بینا صعود می‌کند، مولفه‌های قابل توضیح به خود می‌گیرد. گفتم دل اما این دل را " دل هرزه گرد " ندانسته‌ام، دلی دانسته‌ام که کوشیده حتا برای اشراق خود، افلاطونی بیابد که مبادا در ورطه‌ی جنونی خام بغلطد.

سابقه‌ی آشنایی من با شعر گروس به جشنواره‌ی شعر و قصه‌ی بندرعباس باز می‌گردد و توضیح این مسئله به نوعی توضیح شعر او و جایگاه او هم هست. آن سال من و مصطفا علی پور داور بخش شعر این جشنواره بودیم. جشنواره‌ای که به نوبه‌ی خود نسبتا حرفه‌ای بود و در کنار نام «جشنواره» و جشنوارگی، به خود شعر و شاعران جوان بسیار بسیار کمک می‌کرد. چند تن از شاعران آن جشنواره‌ها بعدها نام‌هایی جدی در عرصه‌ی شعر جوان و مطبوعات شدند و ماندند. سلیقه‌ی من با علی پور طبعا به هیچ رقم همخوانی نداشت. او شعری آرام را می‌طلبید و من شعری که شورشی‌تر باشد و غیر متعارف‌تر. پس طبعا ما با هم به توافق نرسیدیم  و نهایتا او یک نفر را انتخاب کرد و من هم یک نفر را برای رتبه‌ی اول. انتخاب او گروس عبدالملکیان بود و من، لیلی مهرپویا. در این مقطع بود که شعر گروس توجه مرا به خود گرفت و گرچه در آن مقطع مرا سری نبود با چنین اشعار، اما مه‌آلودگی منتشر در این شعر به من حس خوشایندی داد، حسی که هنوز از یاد نبرده‌ام. من به اصالت آن شعر اطمینان کامل داشتم چون معتقد بودم که شعر او در کنار انتخاب متفاوت من، شمایی از شعر جوان ایران را به تماشا می‌گذارد و در آن بلبشوی ادبی که هرکس سعی می‌کرد برای نزدیک‌تر شدن به «پست مدرن»، کمبود شاعرانگی را با شلنگ تخته های زبانی جبران کند؛ یک شعر آرام و رام، بی هیچ ادا و اصولی، می‌خواهد خودش باشد و دلبری از اردوگاه شاعران پست مدرن هم پیش چشم او نیست، آن هم به عنوان شاعری جوان و نه پیری ره سپرده در شعر امروز ایران.

شاید بتوان گفت که قوام شعر گروس عبدالملکیان بر کشف لحظات شاعرانه استوار است  و سپس بازسازی این لحظات با فضاها و ادواتی روزمره، ساده و صمیمی سادگی و صمیمیت( یا همان عاطفه‌ی متعارفی که می‌شناسیم ) همیشه برای یک شعر حائز امتیاز نیست چون گاه شعر می‌آید که از قضا همین عادات مالوف را بر هم بریزد و عاطفه‌ی شکل یافته‌ی ما را با نوع جدیدی از دیدن و احساس کردن و لذت بردن آشنا کند اما آن جا که این سادگی و صمیمیت با کشف‌هایی انفسی همراه می‌شود و دیگر سرپوشی نیست برای ناکامی در مواجهه‌ی فعال شاعرانه با هستی،  مسئله رنگ دیگری به خود می‌گیرد. شعر فروغ  نمونه‌ی عالی چنین رویکردی است و گروس هم دقیقا چنین رفتاری در پیش می‌گیرد.

 

بارانی که  روزها / بالای شهر ایستاده بود/ عاقبت بارید

تو بعد سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی...

 

منتها در شعر فروغ مسائل بغرنج‌تر و پیچیده‌تر است  و کاراکتر شعر فروغ  میان یک کودک و روشنفکر واخورده در تراکم دانایی جهان مدرن نوسان دارد و این صمیمیت در این شاخص، مولفه و ابعاد قابل توضیح پیدا می‌کند اما در شعر گروس کاراکتر مورد انتظار هنوز به وضوح قابل رویت نیست.

مهندسی شعر گروس، در عین حال غیر محسوس و هوشمندانه است. او با شعر، نه در تلاقی با کلمات، که در تلاقی با مفاهیم رو به رو می شود.

 

دراز کشیده ام / زنمشعری از جنگ می خواند

همین مانده بود/ تانک ها به تختخوابم بیایند...

 

این "سهل و ممتنع" بودن مفاهیم و رسیدن به این وضعیت، کار چندان ساده ای نیست و نتیجه ی گذشتن از مازهای سهمگین معنایی و اندیشگی است که تازه باید ادوات هنری مناسب و قابلیت های شعرنشینی اش را پیدا کند که در گروس ظاهرا چنین اتفاقی حادث شده است :

 

شیرها که در ایوان قدم می زدند / برای ابد به سرستون ها گریختند

آتش / هر چه روشن تر / تاریک تر می کرد...

 

در سطح فکری، شعر گروس وام دار یک نوستالوژی دلچسب و دامنه دار در شعر امروز است، شاید به همین جهت برخی از سطرهای او شعر احمد رضا احمدی و یا حتا شمس لنگرودی را تداعی می کند البته با زبان و بیانی مختص خود، منتها من پرهیز دارم از این که او را یک شاعر رمانتیک بنامم چرا که او گاه با اشراف به محدودیت های این نوع شعری، از امکاناتی بهره می برد که در یک بزنگاه خطیر، شعرش را از این وضعیت نجات می دهد :

 

سنگ ها رودخانه را زیبا کرده اند / یا آب، سنگ ها را ؟

چیزی در این میان گم شده است، / دو نقطه

بی آن که خطی در میان باشد / به هم وصل شده اند...

- عزیزم شعرو یه دقیقه ول کن

بیا گوش کن /این خبر جالبه ! /....

 

و این پارودی، فهم شاعر از میزان و مقدار و حتا کیفیت یک رمانتیسم نوین است، چنان چه در حضور آن ضرورتی وجود داشته باشد.من خط سیر چنین تفکری را تا دهه ی شصت دنبال می کنم و آن را با شاخص تصویرگرایی در شعر شاعرانی چون شمس لنگرودی، فرشته ساری، نازنین نظام شهیدی، کسرا عنقایی و رضا چایچی پی می گیرم، منتها در شعر گروس هویتی دیده می شود که شائبه ی تقلید یا تشبیه را منتفی کرده و نگاه خاص شاعر به هستی، بدان رنگی تازه می بخشد.

 

جهان از دورمیز کوچکی آغاز شد / از گفت و گوی دو نفر با هم

یا یک نفر با خودش.../ وقتی / که اولین سیگار را/بر لب گذاشت...

 

با این حال به گمان من سطح فکری شعر گروس هنوز تمام ظرفیت های محتوم خود را تجربه نکرده و همچنان به تقویت و مولفه سازی نیاز دارد. او شیوه ی بازی را خوب بلد است و توانایی این را دارد که با دست زدن به هر اتفاق، آن را شعر کند، ولی گاه مخاطب احساس می کند او چنان از کشف خود ذوق زده شده که به لایه ی اول اکتفا می کند و به آن اتفاق یا تصویر اجازه نمی دهد که در درونش تخمیر شود :

 

پریدن، ربطی به بال ندارد / قلب می خواهد ...

یا :

مرد / کلاه زردش را برداشته

زن / چتر بنفش اش را می بندد...

 

جزئیت این شعر و دغدغه ها و نگاه منفرد به هستی به نوبه ی خود بسیار مهم و قابل تقدیر است اما این عدم تخمیر مسائل در جان ِ پروریده ی شاعر، گاه شعر را در سطح، نگاه می دارد و به او اجازه  نمی دهد که ببالد و در حیطه ی معنا و حتا ساختار شعر به تنوع و تکثرهای نو به نو دست یابد، گویی که او از خود سوالی دارد که این سوال پاسخی همیشه یک سان دارد و هر بار با این سوال، آدم درون شعر او، قدمی به حفره های تاریک نزدیک تر می شود.

با این توضیحات جایی که گروس از اتفاقات دم دست، تابلویی زنده خلق می کند که وجوه معنایی اش دائم در خواننده تکثیر می شود، من ایمان می آورم که همچنان یک شعر خوب، سکوتی دارد شنیدنی و این راز آن قدر بزرگ هست که شاعر ما را به تجهیز نگاه ترغیب کند چرا که او در حال حاضر چندان رقیبی در این راه ندارد و شعرش، قرص و محکم در جای خود نشسته است، جایی مطمئن در شعر امروز ایران.

 

آن قدر / که ماهیان کف اقیانوس / بر پوستت تک می زنند

حالا / فنجان قهوه را با انگشتان خزه بسته ات گرفته ای

و مردم/با دهان های باز / به درختی که پشت پنجره ایستاده، مبهوت اند....

دیدگاه ها:

  1. میلاد رضائیان
    ۱۳۹۲/۶/۸ 8:19 AM

    استفاده کردیم آقای خواجات...دست مریزاد

  2. آیدا گلنسایی
    ۱۳۹۵/۴/۱۷ 7:04 PM

    خیلی نقذ خامی بود.نویسنده اصلا به روح شعر گروس راهی نبرده بود.

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (محرمانه)
:
:
ارسال