خُرده‌های تاریکی (از تازه‌ها)

درسایه­‌ی چیزی که نیست

نشسته است و چیزی که نیست را

ورق می‌­زند


او تکه­ تکه بیدار می‌­شود

و تکه­ تکه راه می­‌افتد

و تکه‌­های بسیارش،  مرگ را کلافه کرده است


انگشتِ اشاره‌اش که ازآسمان می‌­گذرد

اجازه می­‌گیرد

از او می­‌پرسد:

غروب، جز برای غمگین کردن

به چه درد می‌­خورد؟

- همین!   پرسشی که پاسخ است

تا ابد زنده می­‌ماند

پس رهایش کن، بگذار برود!

***

دیوانه است او

که هربار حرف می‌­زند

دیوار به سمتِ دیگرش نگاه می­‌کند


دیوانه است او

که همچنان به کندنِ شب ادامه می‌­دهد

و خُرده­‌های تاریکی را

زیرِتخت پنهان می‌­کند


دیوانه است او

که گفته بود می­‌رود

امّا رفت

و گفته بود می­‌ماند

امّا ماند

و گفته بود می­‌خندد

امّا خندید

دیوانه است او

که رفتن و ماندن و خندیدن را بی‌­خیال شده

به کندنِ معنیِ «امّا»  فکر می­‌کند


دیوانه باید باشد

که با طناب

او را به سپیده‌­دم بسته‌­اند


دیوانه است او

که دیروز تیربارانش کرده‌­اند و

                                      هنوز به فرار فکر می‌­کند

                                                                   
                                                                                         
                                                                                                                                             تابستان 92

دیدگاه ها:

  1. نسیم کاردار
    ۱۳۹۲/۱۱/۲۴ 2:46 PM

    آقای عبدالملکیان این یکی از بهترین شعرهایی ست که در این سال ها خوانده ام. خیلی پخته و قوام یافته است.محتوای فلسفی اش،فرم اش ،تخیل اش،همه چیزش عالیست.ضمنا اگر به صفحه ام سر بزنید خوشحال می شوم

  2. مازیار
    ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ 12:08 AM

    سلام گروس عزیز و گرانقدر بسیار زیبا بود این شعرتان ؛ از مفهومش بسیار لذت بردم .. درود بر احساس خوبتان ؛ خوشحالم از شما شعر خواندم؛ شاد و موفق بمانین

  3. بهرخ نا
    ۱۳۹۲/۱۲/۲ 11:52 PM

    سلام خواندنی بود مثل همیشه:))))

  4. مهناز
    ۱۳۹۲/۱۲/۳ 3:48 PM

    سلام . همیشه از خواندن شعرهایتان لذت میبرم . همیشه از احساس نابتان تازه میگردم و ......وادار به سکوت میشوم.

  5. مارال
    ۱۳۹۲/۱۲/۴ 11:54 AM

    لذت بردم استادازواقعیتی که درتخیل اتفاق افتاد

  6. پرنیان حامی
    ۱۳۹۲/۱۲/۴ 11:38 PM

    سلام ؛شعرهای زیبایی دارید ؛به امید موفقیت بیشتر شما .

  7. احسان
    ۱۳۹۲/۱۲/۸ 3:06 PM

    فوق العاده بود...بی نظیر

  8. غزاله صدر
    ۱۳۹۲/۱۲/۹ 3:17 PM

    او تکه تکه بیدار می شود/ تکه تکه راه می افتد..... ممنونم

  9. علی قربانیان
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۱ 11:16 AM

    سلام.شعراتون واقعا قشنگه.لطفا به منم سربزنید وبانقدتون خوشحالم کنید

  10. مازیار سلامی
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۱ 11:51 PM

    دیوانه است او که دیروز تیربارانش کرده‌­اند و هنوز به فرار فکر می­کند زنده باد شاعر بزرگوار

  11. مریم عندلیب
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۲ 12:50 AM

    مرسی شعررررر. خووووووووب

  12. شهاب حاجتی
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۲ 7:24 AM

    اینگونه کلمات افسار گریخته را مهار و رام کردن از تو بر می آید.شعرت دلتنگم کرد، دلتنگ گروس عبدالمکیان و خودم. برقرار باشی گروس عزیز

  13. زری
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۲ 11:25 AM

    دیوانه است او ...عالی بود

  14. هلیا
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۲ 10:01 PM

    در این کاعذ بی زبان آواز خواندی...

  15. میثم .شیراز
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۲ 11:05 PM

    از گروس غیر از این انتظاری نیست سپاس و صد سپاس استاد

  16. نانواميد
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۴ 7:51 PM

    با اين شعر از بس مستي آن ... انگار مرديم ... چقدر ديوانه بود و ديوانه تر ... ممنون

  17. طیبه
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۶ 12:42 AM

    من امشب فهمیدم که شماپسرشاعرعزیزمحمدرضاعبدالملکیان هستید!!!!!!!!!!!!!! استادبه داشتن چنین فرزندهنرمندی افتخارمیکنند حتما...

  18. اميررضا
    ۱۳۹۲/۱۲/۱۶ 6:53 PM

    بسيار زيباي بود گروس عزيز..... مثل هميشه بهترين حس هارو از شعر هاي شما ميگيرم!

  19. fmwave
    ۱۳۹۲/۱۲/۲۲ 12:53 PM

    دیوانه است او که رفتن و ماندن و خندیدن را بی­خیال شده به کندنِ معنیِ «امّا» فکر می­کند عااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  20. ساناز
    ۱۳۹۲/۱۲/۲۷ 12:02 AM

    دیوانه است او که دیروز تیربارانش کرده‌اند و هنوز به فرار فکر می کند...

  21. amir
    ۱۳۹۳/۱/۲۴ 8:46 PM

    غروب، جز برای غمگین کردن به چه درد می­خورد؟ - همین! پرسشی که پاسخ است تا ابد زنده می­ماند هرواژه خود یک شعر است آقای عبد الملکین بسیار لذت بردم

  22. حسین ترکاشوند
    ۱۳۹۳/۱/۳۰ 2:51 AM

    گروس عزیز من تقریبا یک سال پیش در فیس بوک به شما گفتم که شما قدر خودتان را نمیدانید و اشعارتان تا شاهکار شدن فاصله چندانی ندارد و حالا میبینم این فاصله به خوبی در حال طی شدن است. بسیار لذت بردم از این شعر... درود

  23. مژگان
    ۱۳۹۳/۲/۱ 1:13 PM

    وای گروس عزیز شما چه بلاها که سر آدم نمیارید!!! :)

  24. مونافرهنگی
    ۱۳۹۳/۲/۱۳ 6:29 PM

    شعری کامل سرشار از ایهام وبسیار زیبا...

  25. زینب
    ۱۳۹۳/۲/۱۴ 11:12 AM

    سلام و تمام معنای زندگی را در همین شعرهای شما یافتم من شعرهای شما را عاشق شدم و زین پس این حس را همیشگی میکنم ... تحسین برانگیزید شما و شعرهایتان تبریک استاد شاعر

  26. امین
    ۱۳۹۳/۲/۱۹ 1:14 AM

    اولا شعر عالی بود ثانیا از طرفداراتون هستم کارتون درسته

  27. somaye
    ۱۳۹۳/۲/۲۱ 6:43 PM

    دیوانه است او که رفتن و ماندن و خندیدن را بی­خیال شده به کندنِ معنیِ «امّا» فکر می­کند

  28. سعید
    ۱۳۹۳/۲/۲۸ 8:57 PM

    شیراز بودی دیروز گروس جان و واقعا زیباست شعرهایت از زبان خودت ...کلی لذت بردیم از اینکه تو جمع ما اومدی پیروز باشی

  29. ستاره خانم
    ۱۳۹۳/۲/۲۹ 12:04 AM

    دیوانه است او که دیروز تیربارانش کرده ­اند و هنوز به فرار فکر می­کند احسنت شاعر ...

  30. باد صبا
    ۱۳۹۳/۲/۳۱ 11:43 PM

    بسیار زیباست خواندم و لذت بردم موفق باشید

  31. علی افشار
    ۱۳۹۳/۳/۲ 2:11 PM

    تخیل این شعر دیوانه کننده است. به گمان من و خیلی از دوستان شما بزرگترین سپیدسرای امروزید.امیدوارم همین روند را در کارهای بعدیتان بیشتر و بیشتر شاهد باشیم

  32. آذر سلیمانی
    ۱۳۹۳/۳/۱۷ 10:19 AM

    دیوانه است او که هربار حرف می‌­زند دیوار به سمتِ دیگرش نگاه می­‌کند بسیار زیبا بود

  33. بهروز فاطمی
    ۱۳۹۳/۳/۲۳ 8:08 PM

    سلام شعر بسیار زیبا بود فقط گروس جان احساس می کنم اگر سطر دوم شعر خود به دو سطر جدا تقسیم می شد خواندنش را راحت تر می کرد.

  34. حمید نظریان
    ۱۳۹۳/۳/۳۰ 8:09 PM

    عالی بود . مرسی او تکه تکه...

  35. گلابتون
    ۱۳۹۳/۴/۱ 1:41 PM

    خیلی خوب بود آقای عبدالملکیان ! تشکر

  36. ثمین
    ۱۳۹۳/۴/۱۵ 1:07 AM

    سلام.واقعا عالییی بوووود مثل همیشه

  37. نسیم
    ۱۳۹۳/۷/۳ 8:47 AM

    درود و هزار آفرین بر اندیشه و قلمتان.............من یکی از خوانندگان همیشگی شعرهایتان هستم.............بخصوص کارهای کوتاهتان.........عالی زیبا محکم و ساده.........استاد گرام...باعث افتخار است اگر به نوشته های رنگ پریده من هم سری زده و راهنمایی بفرمائید.......خوشحالم که دریچه ای یافتم برای زیستن با شعر........آرزوهای خوب برایتان دارم ....

  38. پوپک
    ۱۳۹۳/۷/۹ 8:48 AM

    چند روز پیش می خواستم به دخترم معنای حقیقی آنچه "شعر" می نامیم را بگویم..شعر سترگ تو را برایش خواندم...خندید و گفت " شک نکن! گفته بود که شاخهایش شکوفه داده اند..." می دانی چه کردی "گل بر سر پسر"؟ واژه را بردی زیر باران شستی ... وقتی گفتی "سپیده دم" خواب از سرم پرید...

  39. نرگس
    ۱۳۹۳/۷/۲۵ 10:33 PM

    درود بر شاعر جوان... پر محتوا وسنگین... معرکه بود امیدوارم همواره موفق و سربلند باشید

  40. amin
    ۱۳۹۳/۹/۱۷ 12:52 PM

    آتیشمون میزنی با آخرین جمله های نوشته هات

  41. ژولیده ی اصفهانی
    ۱۳۹۳/۱۱/۲۸ 9:12 PM

    پسر توپ بود من خودم هم شعر می گم و از سبک شما خوشم اومده . اسمم تخلصم

  42. محمد خدابخشی
    ۱۳۹۴/۱/۱۱ 11:30 PM

    عالی بودلذت بردم گروس جان

  43. سپهر
    ۱۳۹۴/۳/۱۷ 12:30 PM

    آقای عبدالملکیان شعرتون فوق العاده است

  44. من
    ۱۳۹۴/۳/۲۱ 7:40 PM

    تکه زیادش مرگ را کلافه کرده و کندن شب تکه ی تاریکی پدید می آورد . اینا واقعا قشنگن . چیزی ندارم بگم . زنده باشی گروس .

  45. آزاده
    ۱۳۹۴/۶/۱۷ 11:29 AM

    سلام.فوق العاده بود...من جديدا با اشعارتون اشنا شدم و فوق العاده با احساس درون شعرتون حس نزديكي دارم....

  46. کبری
    ۱۳۹۴/۸/۱۳ 12:29 AM

    سلام بر گروس بزرگوار. هم اکنون با شما آشنا شدم. شاعر کار درست و خوش احساس دوران خودمان. مرحبا بر شما

  47. هنگامه
    ۱۳۹۴/۹/۱۸ 10:20 AM

    بسیار زیبا

  48. بهاره
    ۱۳۹۵/۱۲/۴ 12:33 AM

    خیلی زیبا و دلنشین بود.خدا قوت

  49. بهاره
    ۱۳۹۵/۱۲/۴ 12:33 AM

    خیلی زیبا و دلنشین بود.خدا قوت

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (محرمانه)
:
:
ارسال