بدون نام

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

 

تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟!

زمستان 1383


دیدگاه ها:

  1. آناهیتا
    ۱۳۹۱/۱۲/۴ 7:07 PM

    این شعر ها هرگز برام تموم نمی شن .....

  2. میترا شیرکوند
    ۱۳۹۲/۱/۷ 3:34 PM

    سلام. این شعر را من مدتهاست که از برم... چند باری هم آن را به شکل متن پیام کوتاه برای دوستانم فرستاده ام... آفرین به این گزیده گویی.

  3. مجتبی ذاکری
    ۱۳۹۲/۱/۲۷ 4:51 PM

    آفرین بر شاعر نسل جوان/شعر دارای تحرک /پویایی وبرعکس تصویر زمستان گرم ودلچسپ بود

  4. صدیقه
    ۱۳۹۲/۳/۱۶ 10:08 AM

    فقط بایدسکوت کرد

  5. مریم
    ۱۳۹۲/۳/۲۷ 1:18 PM

    زیبا

  6. david afshar
    ۱۳۹۲/۳/۲۸ 1:43 AM

    گروس می دونید من سالها با این شعر خودم رو برای کسایی که نباید، تفسیر کردم و امروز می بینم شعر شماست!!؟ قلمت روان شاعر

  7. مولی
    ۱۳۹۲/۳/۲۸ 9:05 AM

    به شانه ام زد تنهایی ام را تکانده باشد.. تکانده شدم!

  8. mahsa imani
    ۱۳۹۲/۳/۲۸ 3:57 PM

    آنقدر شانه هایم را تکاند که دیگر چیزی برای اشک گرم آفتاب فردا نماند...

  9. mary
    ۱۳۹۲/۳/۲۹ 1:29 AM

    من با این شعر با شما آشنا شدم....

  10. شقایق
    ۱۳۹۲/۳/۳۱ 10:25 PM

    فوق العاده بود . مرسی...

  11. ز.وزیری
    ۱۳۹۲/۴/۴ 1:19 PM

    سپاس زیبا ست همیشه اینکار رو دوس داشتم مانا باشید

  12. شروین معتمدی
    ۱۳۹۲/۴/۵ 1:33 AM

    عالی... :-)

  13. رضا
    ۱۳۹۲/۴/۶ 7:24 PM

    من دیگه حرفی ندارم! !!! :D

  14. صدیقه
    ۱۳۹۲/۴/۱۸ 11:59 PM

    درود این شعر رو خیلی دوست دارم. شعراتون من رو یاد اتفاق میندازه

  15. آسمون
    ۱۳۹۲/۴/۱۹ 11:19 PM

    از تنهایی گذشتم و باز به تنهایی برخودم...

  16. فاطمه شکوری راد
    ۱۳۹۲/۴/۲۱ 1:04 PM

    سلام! در وبلاگ شخصیتان خواندم که گفته بودید پاسخگوی نظرات خواهید بود، و در صورت تمایل، آدرسی از خود بگذاریم! هرچند در دید اول، این کار به نظرم برای شما کمی سخت و شاید هم غیر ممکن به نظر آمد، اما فکر کردم کسی که این حرف را زده، اگر آقای "گروس عبدالمکلیان" باشد، قصه فرق دارد!! این بود که گفتم از خودم برایتان آدرسی بگذارم: venousplanet.mihanblog.com

  17. darya
    ۱۳۹۲/۴/۲۳ 2:10 PM

    گاهی کلمات به اندازه یک دنیا رنگ حرف می زنند...نمی دانم شاید رنگ ها به پای دنیا کم می شوند نه... حتمن کلمات تو تمام دنیا را تسخیر می کند!حتمن

  18. ایمان صفری
    ۱۳۹۲/۴/۲۵ 10:32 PM

    تا جایی که خاطرم هست این تقدیمی بود به رسول یونان .باز هم همون اتفاقی که در تمام شعرهات دیده میشه یعنی غم که متاسفانه در ادبیات ما اپیدمی شده گرچه این بحث زیادی می طلبه و باز هم نگاه فلسفی

  19. نگار
    ۱۳۹۲/۴/۲۶ 10:42 PM

    مث بقیه سکوووووت چی میشه درمقابل این اشعارگفت؟؟؟

  20. محمدصادق کبیری
    ۱۳۹۲/۵/۱ 7:27 PM

    درود این نظر شخصیه منه که یک شعر سپید هر چقدر کوتاهتر باشه بیشتر به دل میشینه پیروز باشید بدرود

  21. هانی
    ۱۳۹۲/۶/۳ 3:42 PM

    سلام ..شعراتون واقعا فوق العاده ست من لذت میبرم از این اشعار و همیشه تونستم ارتباط برقرار کنم باهاشون قلمتون استوار

  22. بهرخ نادری
    ۱۳۹۲/۶/۷ 3:04 PM

    تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟! فوق العاده بود! قلمتان سبز!

  23. sogand
    ۱۳۹۲/۷/۳ 9:02 PM

    akhhhh... in bar payambari befrest ke tanha goosh konad...................................................

  24. زینب
    ۱۳۹۲/۷/۳ 11:46 PM

    ممنون..عالی بود.

  25. نیوشا نوع خواه
    ۱۳۹۲/۷/۷ 8:34 PM

    با درود این شعر را خواندم و از شعر دیگری می نویسم باد که می آید خاک نشسته برصندلی بلند می شود می چرخد در اتاق دراز می کشد کنار زن . فکر می کند به روزهایی که لب داشت "باد که می آید ..." مخاطب را در انتظار " چه خواهد شد .... باد که می آید چه می کند ..." می گذارد ... " باد که می آید " ...... " خاک نشسته بر صندلی بلند می شود ..." با جمله ی دوم خبر کامل شد ... با آمدن باد خاک نشسته بر صندلی بلند می شود ... اما مشخص نیست ... این آمدن دلیل آن بلند شدن است ... ناخودآگاه ذهن، آن دو را با هم علت و معلول می بیند... شاعر نمی نویسد " باد که می آید ... خاک نشسته بر صندلی را بلند می کند ..." اگر این طور جمله بندی می شد ... فاعل ... باد بود ... و خاک مفعول ... اما "که" در "باد که می آید " نشان می دهد هر آنگاه که باد می آید ... خاک نشسته بر می خیزد ... "که" در معنای "وقتی" نقش ایفا می کند ... خاک نشسته بر صندلی ... وقتی بلند می شود ... تشخیصی بسیار لطیف را آفریده است ... (و سطر به سطر که پیش می رویم ... به یک علاقه میرسیم خاکی که می نشیند ... بلند می شود ... دراز می کشد ...فکر می کند ... به روزهایی که ... لب ... داشت ... از تشخیص ظریف به یک علاقه میرسیم ... آن چه بوده ... آن چه اکنون هست ...) سطح اول کار ...آشنای اذهان است ... گرد و خاک بلند شدن با تهاجم باد ... لایه ی درونی ... خاک شخصیتی است که بر صندلی نشسته است ... گویا ... باد ... فقط ... تصمیمی را سبب شده و یا ... اتفاقا، آمدن باد و بر خاستن خاک قرین هم شده است ... بدون رابطه ی علی و معلولی...

  26. نیوشا نوع خواه
    ۱۳۹۲/۷/۷ 8:35 PM

    جمله ی " خاک نشسته بر صندلی بلند می شود " تصویر اتاقی را ... نیز ... می آفریند ... واژه ی صندلی ... خالق تصویر اتاق است و و در عمود شعر این تصویر احتمالی با قطعه ای دیگر کامل می شود ... فضایی احساسی با واسطه ی " خاک گرفتگی " آفریده شده ... آیا اشاره به متروکه بودن است ؟ آیا خاطره ای غم انگیز است ؟ خاطره ای در سالهایی دور ؟ "اتاق" علی رغم هیچ اشاره ای ... در ذهن، تاریک مصور می شود ... باد، صندلی، خاک ... روایح این فضا ... این تاریکی را به احساس مخاطب می دهد ... در عمود شعر ... " دراز می کشد کنار زن " شخصیت " خاک " را کامل می کند ... و این جمله ... همان قطعه ای ست که می تواند تکمیل کننده ی تصویر اتاق باشد ... فضایی که زن در آن دراز کشیده (خوابیده) ... حتما اتاق است ... شاید اتاق است ... واژه ی زن ... هویت "خاک را تکمیل میکند ... مردی تجسم می یابد ... شعر " کوزه " ی خیام به ذهن متبادر می شود ... در ذهن من ... معنایی شکل می گیرد ... انسانی که دستش از جهان کوتاه شده ... و آرزوهای ناکام مانده ی او ... هنوز ... با حسرتی ... در جهان خاکی ما ... حضور دارد ... یا نه !! این ما هستیم که در دنیای این ناامنی ها حضور داریم ... در این جملات موجز ... احساس غریبی جان می گیرد ... خلق می شود ... "دراز می کشد کنار زن " ... زن ... خارج از این حادثه ... بی خبر از این آرزو بی خبر از این نیاز ... ناکامی و نرسیدن ... به خواب رفته ... دیده میشود ... شاعر ... کلمه خرج نکرده است ... با ابزاری مختصر ... پرده ی نمایش را کنار زده و می گوید ببین حتی نمی گوید فرض کن که این طور است ... چند کلام می گوید ... و مابقی را وا می سپارد به احساس مخاطب ... و با اشاره هایی او را به مقصدی مواج ... مبهم و مشخص هدایت می کند ...

  27. نیوشا نوع خواه
    ۱۳۹۲/۷/۷ 8:36 PM

    خاک فاعل است و در فعل او ... تصویر خفتگی زن ... نمایان می شود ... ... دراز می کشد ... کنار زن ... ( شاعر نمی گوید زن چه می کند ... در چه حالی است ... در سایه ی افعال خاک معانی دیگر جا گرفته اند ) در نشستن و برخاستن خاک ... در دراز کشیدنش ... آرزوهای ناکام مانده نقش می خورد ... و فضایی خاکستری ... ساخته شده است ... "فکر می کند به روزهایی که لب داشت " "... لب داشت " عشق را نقاشی کرده است " دراز کشیدن کنار زن ... روزهایی که لب داشته " مانند پازلی ... تصویر کامل می شود ... عشق شکل می گیرد البته هر قطعه ی آن به تنهایی گویاست و روزنه ای ست به عمق یک احساس ... خاک، نقش اول را دارد ... گرچه همه از آن بی خبرند ... شاید اکنون در جایی ست" اتاقی " که پیشتر به آن تعلق داشته ... کنار کسی که او را دوست می داشته تمام این تصاویر حسرتی با خود دارد ... که با فعل "... داشت " در پایان شعر این حسرت به کمال خود می رسد ... این خاک ... آیا ... آرزوی سر بریده ی همه ی انسان هاست ... آیا ... این خاک ... "من" هستم در معنای خاص ... یا "منی " است بی مرز ... در تمام این کره ی خاکی ...؟ به آغاز شعر باز می گردیم ... " باد می آید " با فعل " آمدن " اراده به "باد " تعلق گرفته است "باد" و "خاک" در کنار هم ... باد همواره خاک را از هم می پاشاند ... تصویر آن را به هم می زند ... مانند آرزو هایی که نقش بر آب می شود ... "باد که می آید " به گونه ایی تهدیدی ست برای خاک ... آشفتگی می آفریند او را برآن می دارد که به گذشته ها ... به آرزوهای دست نیافته باز گردد ... آیا این گونه جبری تلخ به نمایش درآمده ... یا آدمی را در خواسته هایش ناکام می گذارد ... و یا نه ...! آیا تصویری نقش خورده از عشق ... که حتی پس از مرگ هم ذره ذره های انسان ... آن را به یاد خواهد داشت ... و یا شاید "باد" یک فضا سازی ست ... تخلیطی در ... تشخیص اراده ها ... هر چه هست ... در نگاه بنده زیبا خلق شده است ... و از این کنکاش ذهنی لذت می برم با احترام

  28. الهام
    ۱۳۹۲/۷/۲۰ 9:01 AM

    شعرهايت براي زندگي كافيست...

  29. محسن بن سعید رامز
    ۱۳۹۲/۸/۲۰ 8:48 PM

    دیوونتم........همین

  30. fereshte
    ۱۳۹۲/۸/۲۹ 11:03 PM

    khobtekandane barf az shanehaye adam barfiyani kare bihoode kardan belakhare in delbare shoma nafahmide ke bayad biyad ya bere aqaye garoooos vali aaali bood ,manam lezat bordam

  31. تارا
    ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ 1:27 AM

    این شعرو خ دوس دارم.کوتاه.عمیق.خاص

  32. سالره
    ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ 2:58 PM

    خیلی هم دوست داشتنی

  33. Mrzieh
    ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ 11:32 PM

    سللللاااام فک میکنم چند وقت پیش یکی ار دوستانم این وبرام فرستاده بود... من به تازگی با اشعار زیبای شما آشنا شدم...و خیلی برام جالب بود فهمیدن اینکه .. متعلق به شماست! واقعا لذت بردم..

  34. سید جواد جزایری
    ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ 8:37 AM

    به شانه ام زدی... و رفتی، تا من این بارِ سکوت را به انتها برسانم؟! تو که میدانستی جای زخم می ماند! پس چرا سکوت؟

  35. میموزا
    ۱۳۹۳/۲/۸ 9:29 AM

    واااااای ک من چقده با این خاطره ی خوب دارم...اولین اس ام اس از یه عزیز خیلی عزیزززز.....و این..کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد...ممنون ..با یعالم آرزوی خوب

  36. علیرضا
    ۱۳۹۳/۳/۳۰ 12:10 PM

    هرچقدر میخونم سیر نمیشم. ممنون واقعا

  37. آسمان فردوس
    ۱۳۹۳/۴/۱۴ 9:10 AM

    سلام جناب عبدالملکیان.فوق العاده بود.متاسفانه توی اینترنت این شعر زیبا به اشتباه به نام خیلی ها یا بدون نامِ شاعر آورده شده.و الان اینجا دیدم که متعلق به شماست. تعبیرات شعری بکری در اشعارتون دارید.موفق باشید.و منتظر اشعار زیبای دیگرتون هستیم.

  38. نسیم فهیمی
    ۱۳۹۳/۷/۳ 9:55 AM

    زیبا و عالی مثل همیشه.............

  39. عـــــــــــاشــــــــق شــــــــعــــــــــر
    ۱۳۹۳/۷/۱۶ 3:21 PM

    چقدر این شعرو تو اینترنت و اس ام اس هایی که فرستادیم و فرستادن دیدیم و نمیدونستیم متعلق به شماست!!!چقدر بده که شعر رو بدون نام صاحبش انتشار میدیم!

  40. پرنده
    ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ 11:44 AM

    به دیدارم بیا چیزی بگو در این شبهای بی روزن که برگ از باد می ترسد ! بزرگ است انتهای کلامت!!!

  41. تارا
    ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ 5:40 PM

    بسیار زیبــــــــــــــا ممنون

  42. دوئت
    ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ 7:47 PM

    سلام این شعرمنوبااشعارشماآشناکرد. خیلی سخته باچندبیت کوتاه مفهومی روبرسونی وتاثیرگذارباشی اینقدرکه کسی پیگیراشعارت شه ومن به خاطراین موفقیت بهتون تبریک میگم. درضمن برام باعث افتخاره اگه به وبلاگم سربزنید.

  43. نازنین
    ۱۳۹۴/۸/۲۴ 12:10 PM

    دروود خسته نباشید خیلی وبتون عالیه -------------------------------------------- گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام مردمان این زمانه سنگسارم می کنند... فرامرز عرب عامری -------------------------------------------- رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم شعرهایم دستباف مهربانی های توست... فرامرز عرب عامری ------------------------------------------- عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط فرامرز عامری ----------------------------------------- روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم یاد تو می ارزد به بودنهای خیلیها... فرامرز عرب عامری ---------------------------------------- تو در کنار خودت نیستی نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد... فرامرز عرب عامری ---------------------------------------- آنقدر بی قرار تو هستم که حاظرم با دیگران ببینمت اما ببینمت... فرامرز عرب عامری ---------------------------------------- خدا کند همۀ عشق ها به هم برسند من و تو نیز در این لابه لا به هم برسیم فرامرز عرب عامری ----------------------------------------- یک دیشبی که آمده بودی به خواب من من از غم فراق تو خوابم نبرده بود... فرامرز عرب عامری

  44. سجاد عارفی نیا
    ۱۳۹۴/۹/۲ 1:46 AM

    و چقد دیر است آشنای با اشعار شما اونم الان ... من اهل شعر نبودم هیچوقت چون همیشه و فقط تو ورزش بودم! اما خوشحالم وقتی به جد به شعر روی آوردم بزودی با شما آشنا شدم...

  45. گلثوم
    ۱۳۹۶/۱/۱۳ 11:27 AM

    very nice be happy

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (محرمانه)
:
:
ارسال